خرید بک لینک
1. فکر کردم برادرم موبایلشو جا گذاشته. هنوز دم در بود. به نظرم نمیتونست زیاد دور شده باشه. زنگ زدم بهش میگم چک کن ببین اگه گوشیت همرات نیست، بیارم برات. (امید یه گوشی بیشتر نداره و من به موبایلش زنگ زده بودم. میفهمین؟ به موبایلش. ینی میخوام بگم اینا واسه شما جُکه، برای ما خاطرهست.) 2. داشتم تو گوشیم دنبال برنامهای میگشتم که باهاش کلیپی که دانلود کرده بودمو ببینم. هیچ کدوم از برنامههام پشتیبانیش نکردن. آخرین برنامه رو با هزار امید و آرزو باز کردم و پیام داد: پوزش میطلبیم. این برنامه قادر به باز کردن ویدئوی شما نیست. یه جوری این پوزش میطلبیمش به دلم نشست که انگار نه انگار تا دقایقی پیش داشتم برنامهنویسان و کلیپسازان رو میشستم پهن میکردم رو بند و به فحش و فضیحت بسته بودمشون. با لبخند، نگاهی از سر مهر و عطوفت انداختم به برنامههه و گفتم بیخیال! فدای سرت، عذرخواهی برای چی آخه؟ فیلم مهمی نبود که. اصن پاکش میکنم بیخودی فضای حافظه رو هم اشغال نکنه. تو هم فراموش کن قضیه رو. (ینی معلومه انقدر ازم پوزش نطلبیدن که عقدهش تو دلم مونده و حس پوزش طلبیدگی بهم دست داده یا بیشتر توضیح بدم؟) 3. دوستم لینک برنامهای موسوم به رمزنگارو برام فرستاده و: سلام اینو نصب کن خیلی خوبه. من: سلام. آیا میدانی لپتاپ و گوشی و هیچیِ من رمز نداره و تازه پسورد ایمیل و وبلاگ و تمام اکانتام همیشه سیو

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 12:24

به عنوان بلاگر بارها پیش اومده که پستهایی نوشتیم و با پستهایی مواجه شدیم که یه همچین عناوینی داشتن: «رمزی»، «رمزدار»، «رمز میدم»، «رمز نمیدم»، «رمز دادنی است»، «رمز به همه تعلق میگیره»، «برای خودم نوشتم»، «اگه رمز یادتون رفته نپرسید»، «بپرسید»، «رمز به همه داده میشه به جز یک نفر»، «رمزو فقط به خوانندگان روشن میدم»، «پست مخصوص بانوان. رمز به خانومها داده میشه»، «رمز: 123»، «رمز: شمارهی موبایلم»، «رمز: شمارهی موبایلت»، «رمز: سال تولدم به میلادی»، «رمز: تعداد حروف صدادار پست قبل»، «رمز: همون همیشگی»، «رمز: ثابت»، «همون رمز دیروزی»، و حتی «رمز: ده رقم بعد از اعشار عدد پی». پستهای رمزدار انواع مختلفی دارن و هر کدوم با اهداف خاصی نوشته میشن. نوع اول، پستهای رمزداریه که رمزش در عنوان پست با صراحت گفته شده. نویسنده تو این پست از موضوعی حرف زده و از کسی نام برده که نباید و نشاید! و جهت مصون ماندن از موتورهای جستجوگر و فیلتر شدن این رمزو گذاشته. مثل پستهای سیاسی و غیراخلاقی. که خب یه همچین حرکتی حرفهای نیست و کافیه یکی دو نفر از خوانندگان گزارش بدن و وبلاگ مورد نظر فیلتر بشه. البته ممکنه این نوع رمزگذاری دلیل دیگهای هم داشته باشه که ما از آن ناآگاهیم. نوع دوم، پستهای رمزداریه که نویسنده تو عنوان پست اعلام میکنه برای خودش نوشته و درخواست رمز نکنیم. دانشمندان هنوز کشف نکردن که آدم

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 14:28

زمستون بود. تالارِ؟ کدوم تالار بود اینجا؟ فکر کنم تالار سه. چهارمین تالار از سمت راستِ درِ ورودی. همیشه وقت بیدار شدن و صبحانه خوردن و حاضر شدنمو جوری تنظیم میکردم که به موقع سر کلاس باشم. به موقع ینی نه دیر، نه زود. خارجکیا میگن آنتایم. ساعت هفت و بیست و نه دقیقه است و یک دقیقهی دیگه استاد درسو شروع میکنه. استاد صددرصد دلخواهم، که بین درسش چند دقیقه بهمون وقت استراحت میداد و تو این فاصله حرف میزد برامون. نصیحت، قصه، حکایت، خاطره، آیا میدانید و حتی شعر. یه بار گفت بچهها گلهای زندگی نکنید. کاری به بقیه نداشته باشید که چون فلانی فلان مسیرو رفت منم برم پشت سرش. خودمون تصمیم بگیریم و مسیرمونو خودمون انتخاب کنیم. قرار نیست همهی نمره بالاها و رتبههای بهتر پزشکی و حقوق و برق بخونن. بقیهی رشتهها هم به آدمای باهوش نیاز دارن. برین اونجاها رو پر کنین. داشتم مکتبخونه رو شخم میزدم و تحقیق و تفحص میکردم درسایی که به دردم میخورن و بهشون علاقهمندم رو دانلود کنم ببینم باسواد شم معلوماتم بره بالا که یادم افتاد اون ترم که اِلِک۲ و اسدی و آمار داشتم یه عده با دوربین و میکروفون و تجهیزات میومدن کلاسمون و جلساتو ضبط میکردن و لابد میبردن میذاشتن سایتشون. اون موقع هنوز این مکتبخونه رو خوب نمیشناختم. هویجوری شانسکی یکی از فیلمای آمار و احتمالو دانلود کردم تجدید خاطرهای بشه برام که

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 14:28

برخی از عکسهای مربوط به پست قبل

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 14:28

صبح داشتم سوالهای سالهای قبل کنکور دکتری و ارشد علوم شناختی رو پرینت میکردم که کاغذای باطلهم تموم شد. نمیتونم صبح تا شب و شب تا صبح پشت لپتاپ بشینم و پیدیاف بخونم. چشام اذیت میشه. کم نیست؛ شش هفت سری سوال، هر کدوم پنجاه شصت صفحه است. حیفم هم میاد برای یه همچین چیزایی کاغذ پشت و رو سفید استفاده کنم. یه بار بیشتر که قرار نیست بخونم سوالا رو. پرینتامو نصفه گذاشتم و شال و کلاه کردم برم بیرون. ساکت بودم. نمیدونستم چه جوری بهش بگم. این تصمیم به نفع هردومون بود. برای آخرین بار نگاش کردم و هنوز ساکت بودم. اونم ساکت بود. تو خودش بود. گفتم نمیدونستم تهش اینجوری میشه. متأسفم؛ ما به درد هم نمیخوریم. بهتره بیشتر از این ادامه ندیم. این برای هردومون بهتره. به هر حال یه جایی باید تموم میشد. اینجا همونجاست. قبول دارم که من تو انتخابم اشتباه کردم؛ ولی تو هم بیتقصیر نبودی. میتونستی همون موقع که دیدمت و همون موقع که خواستمت و همون موقع که انتخابت کردم بهم بگی که اونی نیستی که فکر میکنم. سرشو بلند کرد و زل زد تو چشام. سرمو انداختم پایین. گفت پس نمیدونستی تهش اینجوری میشه... کدوم تَه؟ اینجا تهش نیست! تو داری جا میزنی. اول راه داری ولم میکنی. سرمو بلند کردم و گفتم اینجا و الان نه اول راهه، نه وسط راه. آخرشه. متأسفم. من نمیتونستم بیشتر از این ادامه بدم. واقعاً نمیتونستم. حضورت آزارم می

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 0:10

این چند وقتی که فیلمهای مکتبخونه رو میدیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد میگرفتم رو برای خودم یادداشت میکردم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد کلیک کنید، فیلمشم میتونید ببینید. قسمت 105، یه سری نکات تخصصی در مورد پیکسل و چشم و دیدن و نحوهی بازنمایی در مغز بود. مفهومِ پیکسل از اهمیت فراوانی در زندگی من برخورداره و تا یه دوربین یا موبایل دستم بیافته اول چک میکنم ببینم چند مگاپیکسلیه. قبلاً یه جایی در راستای تبلیغات یه تلویزیون خفن! خونده بودم که اگه کیفیت تلویزیون از یه حدی بیشتر باشه، ما و چشم ما دیگه نمیتونیم کیفیت بالاش رو تشخیص بدیم. اینجا به اون نکته اشاره میکنه. قسممت 107، در مورد شبکهی هرمان و تفاوت منطق رنگ و منطق نور میگه. همیشه فکر میکردم چرا چیزایی که ما تو فیزیک و اپتیک در مورد نور و طول موجها میخونیم با چیزایی که تو کتابای هنر دبیرستان در مورد رنگها مینویسه فرق داره. چند بارم با معلم هنر و فیزیک و استادامون بحثم شده بود و به این فکر کرده بودم یا اطلاعات من ناقصه، یا اطلاعات اونا (اعتماد به نفس موج میزنه در من کلاً). امروز فهمیدم منطق رنگ، جذب و منطق نور گذر هست و یکی از سوالات زندگیم حل شد خدا رو شکر. قسمت 113، عکس اوباما رو برعکس نشون میده و وقتی برش میگردونه، عکسه شبیه اوباما نیست. دلیل تشخیص ندادن تفاوت

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:17

این چند وقتی که فیلمهای مکتبخونه رو میدیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد میگرفتم رو برای خودم یادداشت میکردم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد کلیک کنید، فیلمشم میتونید ببینید. قسمت 155، بازیِ سنگ، کاغذ، قیچی و فعالیت ناحیهی پاراسینگولیت؟ (این اسمای اجغ وجغ چیه آخه روی نواحی مغز میذارین. خدایی مختصات بدیم بهتر و راحتتر نیست؟ مثلاً ناحیهی 89 و 100 و 587. اینجوری میفهمیم باید 89 میلیمتر بیایم جلو، 100 تا بریم سمت راست و 587 تا بالا. والا به قرآن.) چی داشتم میگفتم؟ همین دیگه. فعالیت این ناحیه رو موقع بازی نشون میده. قسمت 158. ینی هر چی قسمت تا حالا دیدین و خوندین یه طرف، این قسمت هم یه طرف. میفرمایند اگر روی پلی داغون و در حال ریزش و در موقعیتهایی مثل زلزله و سیل و طوفان (شایدم توفان) و آتشسوزی و خطر و اینا باشیم، اون قسمت از مغزمون که کسی رو دوست داره فعالتر میشه و بیشتر دوست میداریم اونی که کنارمونه. آزمایشها حاکی از آن است که اگه تنهایی روی پلی که در حال تکون خوردنه باشیم ترس رو حس میکنیم و وحشت بر ما مستولی میشه. ولیکن چنانچه با کسی باشیم، هر چقدر هم این فرد کریهالمنظر و کچل و چاق و سیبیلو و بیکار و بیپول و بیسواد باشه، ناحیهی مهر و محبت به اون فرد فعال میشه و عاشقش میشیم. و در ادامه توصیه میکنه وقتی با کسی آ

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:17

این چند وقتی که فیلمهای مکتبخونه رو میدیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد میگرفتم رو برای خودم یادداشت میکردم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد و لینکها کلیک کنید، فیلمشم میتونید ببینید. به دلیل جذابیتِ این فصل (رشد مغز کودک)، خلاصهی اغلب قسمتا رو ارائه میدم. خواه پند گیرید خواه ملال :دی قسمت 168 و 169، به نوعی مقدمه محسوب میشه و با مطرح شدن سوالاتی مثلِ «آیا بچه بین چهره و صدای مادرش و دیگران تمایز قائل میشه»، «آیا استرس و احساسات مادر به کودک منتقل میشه»، «آیا تفاوت در تجارب زندگی فرد روی ژنهاش و نسلهای بعدیش تأثیر داره»، «آیا صفات اکتسابی میتونن وراثتی باشن و به نسلهای بعدی منتقل بشن» و اینکه «تجربهی محبت مادری و تجربههایی مثل قحطی در دوران کودکی بعداً چه تأثیری روی رفتارش داره» بحثِ شیرینِ رشد مغز شروع میشه. قسمت 170، میگه تربیت و طبیعت جدا از هم نیستن و محیط روی رفتار تأثیر داره. تغییراتی که تجلیِ ژنی داشته باشن رو توضیح میده و به عنوان نمونه، تأثیر یادگیریِ زبان و تجربهی قحطی و محبت رو روی ژن مثال میزنه و میگه بعضی از این ویژگیهای اکتسابی به سطح سلول جنسی نمیرسن و به نسل بعد منتقل نمیشن، ولی بعضیاشون میشن. قسمت 171، چگونگی تبدیلِ کرم! به انسان طی چهل هفته رو توضیح میده و میگه اگه بچه 28 هفتگیش به دنیا بیاد هم می

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:17

این چند وقتی که فیلمهای مکتبخونه رو میدیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد میگرفتم رو برای خودم یادداشت میکردم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد و لینکها کلیک کنید، فیلمشم میتونید ببینید. قسمت 194، وضعیت نورونها در حالت خواب و بیداری و صرع رو نشون میده و میگه مغز ما موقع خواب مدام خاموش و روشن میشه. کامل خاموش نمیشه. چون اگه کامل خاموش بشه میمیریم. میگه اگه اون امواجی که موقع خواب از مغز ساطع میشه رو دستی به مغز اعمال کنیم (با همون فرکانس و دامنه)، طرف به سرعت بیهوش میشه و میخوابه. قسمت 195، در مورد خواب دیدن و بختک و راه رفتن و حرف زدن موقع خواب هست. میگه موقع خواب سیستم کنترل و اراده غیرفعال میشه (البته قسمت بعد میگه اندکی کنترل و اراده داریم وقتی خوابیم). تو خواب، احساسات قویتر و هیجانیتر و چیزایی که میبینیم عجیبتره؛ دلیلشم اینه که فرونتال ضعیفتر میشه موقع خواب. قسمت 196، راجع به فعالیتهای سایر سیستمها مثل سیستم شنوایی، وحی، صداهای عجیب و غریب و حل مسأله توی خواب بحث میکنه. بعد نمیدونم از کجا به اینجا رسید که گفت در طبیعت چندشوهری مرسوم نیست و چندشوهری صفت تکاملی محسوب نمیشه؛ ولی چندزنی محسوب میشه :| قسمت 197، این سوال مطرح میشه که اصلاً خواب به چه دردی میخوره و پاسخ میده خواب در حافظه اثر دارد. خواب صبح لذتبخشه و

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:17


آخرین باری که مشهد رفته بودم اردوی ورودیای شریف بود...

تا چند ساعت دیگه راهی مشهدیم و نائبالزیاره و به یاد همهتون :)

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:17


منو به حال من رها مکن

منی که دل بریدم از همه

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:17

+ خونهی مامانبزرگماینا

+ از سلسله پستهای اینستاگراممان

+ ولی بهنظرم بهتره وظیفهی خطیر آموزش نماز به پسرامونو به پدراشون واگذاریم تا با چادر نماز نخونن :))

+ یا حداقل یه جوری براشون تبیین کنیم که پسرن و چادرنماز فقط واس ماس :دی

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:17

چند روز پیش خوابی دیدم و با تفکرات عمیق و تحلیل و بررسی موشکافانهش! به کشفی نائل آمدم. ولیکن از اونجایی که هنوز علم و سوادم رو در حدی نمیبینم که از خودم نظریه در کنم! اون کشف رو در حد یک یادداشت یه گوشه نوشتم که بعداً با آموختههام تکمیلش کنم. خواب دیدم با عصبانیت و داد و فریاد از معلمم میخوام حرفهای بیاهمیت و نامربوط به درسشو تموم کنه و زمان کلاسو با این چیزها نگیره و وقت ما رو تلف نکنه. عصبانی بودم. با خشم و نفرت داد میزدم و با تمام قوا جلوی همهی بچهها اعتراض میکردم... کاری که هشت، نُه سال پیش نکرده بودم و اعتراض و حسی که اون موقع در خودم خفه کرده بودم. معلمی داشتیم که سر کلاس راجع به هر چیزی حرف میزد جز درس و تست و کنکور. یکی دو باری هم که چار تا دونه تست کار کرد، تستهای دههی شصت و عهد بوق بود و مطالبی که از کتابها حذف شده بودند و به درد کنکور نمیخوردند. از سی نفر، بیست و چند نفر غایب بودند همیشه. چند نفری هم پای ثابت بحثها. علت حضور من و یکی دو نفر هم این بود که عادت نداشتیم کلاسهامون رو حتی اگر مفید نباشند، غیبت کنیم. اعتراض هم نمیکردیم البته. از این موقعیتها اگر زیاد نبود، کم هم نبود. یک وقتهایی دلم میخواست فریاد بزنم که مسلمان! لااقل نصف حقوقی که میگیری درس هم بده. اما خشم و عصبانیتمو قورت میدادم و تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که پایان ترم یا هر

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:17

مقدمه تنهایی مسافرت کردنو به تور و تیم ترجیح میدم. یه دلیلش اینه که قید و بند و قوانین گروه دست و بالمو میبنده و از اینکه از نظر زمانی و مکانی و غذایی! باید تابع جمع باشم حس خوبی بهم دست نمیده. یه کم خودرأیم. و صد البته که با سرپیچی و تخطی کردن از قوانین گروه هم موافق نیستم. همون قدر که دلم میخواد متکی به خود و تنها باشم، همون قدر هم پایبندم به اصول و ضوابط جمع. و درسته گروه و گروهی زیستن و گروهی کار کردن رو ترجیح نمیدم و از پیوستن به هر جمعیتی اجتناب میکنم، ولی وارد تیم که بشم، علیرغم میل باطنیم "خود"مو میذارم کنار. و البته تا جایی که بتونم از آزادیهایی که در اختیارم گذاشته میشه استفاده میکنم. اینا رو میگم که به چی برسم؟ الان روشنتون میکنم. وقتی رسیدیم دم در هتل، هنوز تو ماشین بودیم و مسئول گروه داشت حرف میزد. حواس من کجا بود؟ به پیرمردی که داشت از تو آشغالا دنبال غذا میگشت و کیسه فریزرشو پرِ برنجایی که تهموندهی غذای ملت بود کرد و رفت. کلی نون و غذا مونده بود که نخورده بودیم و بهنظر هم نمیرسید بخوریم. هم خودمون برداشته بودیم و هم تو قطار بهمون دادن. به خالهم گفتم کاش یه کم زودتر میرسیدیم و اینا رو میدادم به اون پیرمرده. گفت کدوم پیرمرده؟ گفتم رفت. کنار اون سطل آشغال بزرگه بود. هنوز پیاده نشده بودیم. خدا خدا میکردم زودتر پیاده بشیم. رو صندلیای وسط اتوبوس نشسته

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:17

یه وقتی اومدم با بغض نوشتم تنهام و این سومین شب یلداییه که خونه و در کنار خانواده و جمع چهارده نفرهمون نیستم. و حالا دارم فکر میکنم به یلدایی که تهران نیستم، در کنار دوستام نیستم. به چندمین یلدایی که بازم تنهام. برگشتم خونه و به چهار نفر از اون چهارده نفری فکر میکنم که الان زیر خروارها خاکن و بقیه هر کدوم یه جای دنیا، بیخبر از هم. بازم تنهام. حتی پدر هم رفته سفر. آدما از یه جا به بعد دلتنگ میشن و دیگه دلتنگ میمونن تا ابد. اگه هنوز به اون نقطه از زندگیتون و اون جایی که دلتنگیا شروع میشن و دیگه تموم نمیشن نرسیدید، اگه هنوز میتونید بیدلیل و بادلیل بخندید خوش به حالتون. راستی اگه یه وقتی زلزله اومد شهرتون و کسایی رو داشتید که یادتون بودن و نگرانتون و جویای حالتون، هم خوش به حالتون؛ ولی اگه یه وقتی زلزلهای اومد یه شهری و کسایی رو داشتید اونجا که نگرانشون شدید و دلتون لرزید با خبر لرزیدن اون شهر و نتونستید خبری ازشون بگیرید و بهشون بگید که چقدر براتون عزیزن و چقدر دوستشون دارید وای به حالتون، وای به حالتون، وای به حالتون... + امشب یه کم بیشتر از بقیهی شبا دلتنگم؛ همین.

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:17

صفحه بندی